من زُل زدن تو چشاتُ طاقت نمیارم،انقدر نگو که نگام کن
یه چیزی تَهِ نگات هست که دلمُ زیر رو میکنه..
_میدونستی چشاتُ خیلی دوست دارم..یه حالت خاصی داره.تو با چشات با من حرف میزنی،وقتی ناراحتی یه شکلِ،وقتی خوشحالی یه شکل دیگه،وقتی عصبانی باشی که دیگه وای وای..
میخندم.._یعنی انقدر ترسناک میشم؟
_اره میخوای جونِ آدمُ بالا بیاری..میخنده (حالا میفهمم کسی جز تو نگامو بلد نیست)
_دستات خیلی خوبن..محکمِ،وقتی دستم تو دستته،دلم قرصه..نمیترسم..از هیچی
_آخه چیه این دستایِ کوچولوت
_دستای خودت خوبن آقا غولِ
داغ شدن پشت دستم با بوسش،یعنی مهر و موم شدن لبام از هرچیزی که میخوام بگم
نگام به روبرو..دستم تو دستش روی دنده ماشینِ، ما بازم یه غروبِ دیگه تو دلِ جاده ایم..
یه روزِ دیگه که آسمون میرفت تو سیاهی.
میدونی،سالها ازین حرفات میگذره..امان از کلمه ها..از حرفها..تو مغز آدم نفوذ میکنه..
امان از دست ها..امان از تو..
(اگه بگم بازم حقیقی باش، میشی؟)
عشقِت همه چیز من بود،وقتِ عاشق شدن بود،کارم بی تو تمومِ،جز تو کی آرزومِ..رضا یزدانی تو هندزفری میخونه
برچسب:
نویسنده: یونا جعفری