آرزو
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 11:14
تو پیج یکی از اون حال خوب کن هایی که با قلمش جادو میشم.. خونده بودم که: اگه ازت بپرسم همه چیزهایی که دوست داری رو نام ببر، چقدر طول میکشه به اسم خودت برسی؟؟واقعا بعد خوندنش هنگ بودم...سوالی بود که شای
دلخوشی
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 11:14
از خیلی وقت پیشها به جای دلخوش کردن به آدمها ، یه باغچه کوچیک برای خودم درست کردم..با رسیدگی بهشون مکان و زمان رو فراموش میکردم و انگار تو دنیای دیگه ای رفته باشم. البته الان باغچه کوچیکم همراه من رش
رویا یا هدف
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 11:14
شده اونقدر تو فکر چیزی فرو بری که زمان و مکان یادت بره؟ نه خیالپردازی که بری تو هپروتا..نه..یه لحظه چشات به یه نقطه خیره بشه و بری جایی غیر اونجایی که هستی..من تو این لحظه، رویامو دیدم..سوار دوچرخم..د
خاطره افطاری
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 11:14
روسری مامانُ دور سرم پیچیده بودم،با مانتو ای که مدلش خفاشیِ به سفارش مامان تازه برام دوخته شده بود،البته خودمم دوسش دارم.نزدیکای غروبه..با بقیه دخترعموها و پسرعموها سر ایوون خونه بابابزرگ نشستیم..ماما
کوک ساعت
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 11:14
ساعت گوشی روی ساعت ۹ تنظیم شده اما هیچ صبحی به زنگ ننشسته خاموش میشود.از تخت که بیرون میپرم، بدون پوشیدن دمپایی روفرشی ام لذت راه رفتن روی خنکیِ سرامیک را به جان میخرم به سمت پنجره سالن میروم بازش میک
امان از تو
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 11:14
من زُل زدن تو چشاتُ طاقت نمیارم،انقدر نگو که نگام کن یه چیزی تَهِ نگات هست که دلمُ زیر رو میکنه.._میدونستی چشاتُ خیلی دوست دارم..یه حالت خاصی داره.تو با چشات با من حرف میزنی،وقتی ناراحتی یه شکلِ،وقتی
ذهن ناآروم
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 11:14
تو ذهنم شلوغه..وقتایی ام که شلوغ پلوغ میشه باید خالیش کنم..چیزی ام جز نوشتن نمیتونه آرومم کنهشاید حتی تو..شایدم نه..میدونی تو هم دردمی هم درمون..بهت فکر میکنم حالم خوبه..اما ازونور چشام بارونیه..تو یه
درددل 16
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 8:32
سلام.. حس خوبیه تو سال جدید که برات رقم خورده در کنار عزیزترینهای زندگیت دوباره دست به کیبورد بشی و بنویسی (دلم برای این حس دیوونگیم خیلی تنگ شده بود) خاطراتِ بَدُ پشته دَرِ سال قبل گذاشتم و با یه دن
درددل 17
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 8:32
نوشته شده در یک مرداد ساعتی از نیمه شب گذشته از پنجره کنارم نگام به خیابون بود.. همیشه نشستن تو تاکسی بهم ارامش میده وقتایی که بهت فکر میکنم و غرق میشم تو خاطراتتمثل اون موقعی ای که ماشینت تو جاده خرا
درد دل15
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 7:33
آهنگ پلی میشه..هندزفری تو گوشم و طبق معمول دراز کشیدم روی تختم و آهنگ گوش میدمحالم خوب نیست،نه حال روحیم،جسمیم،چند وقته دوباره حس های بدی که داشتم اومده سراغم..هر شب به روزایی که از سر گذروندم فکر میکنم...به چیزایی که توی همین زمان کم تجربه شد...اعتماد! واقعا چقدر سخت شده..دلم میخواد یکی مثل خودم با...
درددل 9
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 18:17
پاییز یعنی یه حسِ خوب برای شروع دوباره زندگی خیلی خوشحالم که دوباره میتونم هواشو نفس بکشم.. میتونم دست دلمو بگیرم و برم تو خیابون زیر چتر باهم قدم بزنیم.. شاید این فصل واس خیلیا دلگیر باشه اما به نظر من تا آدم خودش نخواد نمیتونه ناامیدی رو تو وجودش راه بده و اونو ربط بده به طبیعت.. حسِ خوبیه وقتی صد...
درددل10
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 18:17
کاش زودتر بگذرن این روزا.. کاش این کابوس تموم بشه.. امروز بارون بارید..دلم ترکید..اما صداشُ فقط خودم شنیدم.. فقط خودمُ خودم..
درددل14
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 18:17
تا حالا آدمی از دلتنگی مُرده؟ حواست نیست و برمیگردی به عقب و دوباره دوره میکنی همه چیو...اونوقته که تموم ان روزا میاد جلو چشات... کسی که میگفت بدون تو نمیتونه..واقعا کسی بدون کسی میمیره؟ اگه اینطور بود نصف مردم جهان تا الان زنده نبودن... خنده دارِ.....دیروز یه سری جیزایی که نباید میخوندمو، خوندم...و...
درددل11
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 23:26
بعضی اوقات اونقدر ذهن شلوغی دارم که حتی سعی میکنم بلند بلند حرف بزنم تا صدایِ شلوغِ درونمو نشنوم گاهی وقتا اونقدر آشفته ام که هیچی نمیتونه کمکم کنه پا میشم میرم تو آشپزخونه شروع میکنم به شستن ظرفا با هر بار کف زدن به ظرفها به خودم میگم آروم باش تمی
درددل 12
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 23:26
مهری که آبان شد چند روز از 29 مهر میگذره و این یعنی اینکه 3 روزِ از تولدم گذشته وقتی داشتم شمعهای تولدمُ روشن میکردم همش به این فکر میکردم که باید چه آرزویی کنم جالبه تا روز تولدت هزارتا نقشه داریُ هزارتا آرزو..ولی وقتی میرسه به موقع اش انگار همه چی
درددل13
-
تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 23:26
آدم گاهی میمونه لایِ منگنه زندگی ! یهو چشماتو باز میکنی و میبینی که درست وسط اتفاقی هستی که افتاده و نمیتونی کاریش کنی درست هفت روز پیش دختری مادرشو از دست داد در عینِ ناباوری خودش و حتما اطرافیان..مادری که همه زندگیِ دخترِ..و من وقتی بهش نگاه میکرد
درد دل 1
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 19:12
سلام.. یه مدت بود خیلی دوست داشتم برم سر قبر یه شهیدی..یکی که نمیدونم یه حسی نسبت بهش داشتم،از دوست داشتن یه آدم..به دوست داشتن این شهید رسیدم..نمیدونم حسم چی بود..اما امروز احساس کردم که خیلی سبک شدم رفتم سر مزارش..با اینکه یکم بغض داشتم،چه قسمتی داشت.. پارسال تو شلمچه شهید شد،تو راه راهیان نور..صو...
درد دل 2
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 19:12
سلام... امروز جمعه اس..مثل بقیه جمعه های دیگه..کِسِلم..حس هیچ کاری نیست خدا کنه زودتر دانشگاه شرو بشه،دلم واس درس خوندن تنگ شده.. واس اینکه با دوستم برم کتابخونه..هم درس بخونیم هم تفریح کنیم.. زمان چقدر زود میگذره.. قبلنا جمعه ها حس خوبی داشت،چون تنها نبودیم،اما چند ساله جمعه یعنی زندگی اِستوپ.. بعض...
درد دل 3
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 19:12
سلام... روزهای زندگی انقدر زود میگذره..که بعضی روزها اصلا فرصت نمیکنم که بشینم ببینم آخه بابا من دارم چیکار میکنم.. کارهایی که انجام دادم درست بوده،یا دارم بازم اشتباه میکنم.... این روزها آدمها باید منطقی دست احساساشونو بگیرن و برن بیرون..دیگه نباید بچه بازیگوش احساس رو رها کرد.. دیگه اعتماد نیست! ا...
درد دل 4
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 19:12
سلام... امروز یه روز فوق العاده شادو خوبی رو سپری کردم.. بخاطر اینکه بعد از چند سال شاهدِ برف دلنشین و خاطره سازی بودم.. امروز کلی خوش گذروندیم با دوستام..خیلی خوش گذشت.. خنده های از ته دل..عکسهای یادگاری..فراموشی کوتاه دردها و واقعیتهای زندگی.. و اینکه شیطنتی خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم.. یادگار...