سلام...
روزهای زندگی انقدر زود میگذره..که بعضی روزها اصلا فرصت
نمیکنم که بشینم ببینم آخه بابا من دارم چیکار میکنم..
کارهایی که انجام دادم درست بوده،یا دارم بازم اشتباه
میکنم....
این روزها آدمها باید منطقی دست احساساشونو
بگیرن و برن بیرون..دیگه نباید بچه بازیگوش احساس رو رها
کرد..
دیگه اعتماد نیست! احساس واقعی نیست !
و اینکار اونقدر ادامه داره که باعث میشه ادم با یه عینک
بدبینی و منفی به همه چیز نگاه کنه (و این خیلی بد ِ )
امیدوارم حداقل من دیگه اینطور نباشم...
اما نمیشه..هروقت که اومدم یه نفرو بشناسم..اولش
اونقدر خوب بوده..اما تا یکم میگذره..جوری خودشو نشون میده
که انگار سالهای ساله که غریبه اس..
خدایا..سَر مَردمت چی اومده؟
بازم شکرت..
(چند روزه نماز میخونم..یکم تنبل شدم،
خدا جون خودت ببخشم مهربون)
(متن بالا نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفتم بهمن 1392 میباشد)
برچسب:
نویسنده: یونا جعفری