یه مدت بود خیلی دوست داشتم برم سر قبر یه شهیدی..
یکی که نمیدونم یه حسی نسبت بهش داشتم،از دوست داشتن یه آدم..به دوست
داشتن این شهید رسیدم..نمیدونم حسم چی بود..اما امروز احساس کردم که خیلی سبک شدم
رفتم سر مزارش..با اینکه یکم بغض داشتم،چه قسمتی داشت..
پارسال تو شلمچه شهید شد،تو راه راهیان نور..صورتش نورانیه..حس میکنم از قیافه اش که خیلی
باید مهربون بوده باشه..حی یه آشنای قدیمی رو بهم میده..
مزار داداش شهیدشم اونجا بود..کسی که تو عملیات دفاع مقدس شهید شده بود..
خلاصه امروز بعد از مدتها،تونستم با دوستم برم سر مزارش..خیلی خوشحال شدم..
**
قبرستون جای عجیبی نیست..آدم گاهی باید به اینجور جاها سر بزنه تا یادش بیاد فرصت کمه
اینکه یادش بیاد،خودشم یه روز مهمون همچین جایییه..حالا کی معلوم نیست..
روی قبرها لگد میزاشتیم و رد میشدیم..یه روزی هم قبر من لگد مال میشه..کی اون روز یادمه؟
میگن خاک مرده سرده..زود فراموش میشه..آره درسته..
اما آدمو پیر میکنه غم عزیزترین کَسِت..
الان زنده هاشم فراموش شدن..چه برسه به اونی که دیگه نیست..
خدایا شکرت..خدایا هزاران مرتبه شکرت
کوتاهی هامو ببخش..همه ی توکلم به توئه..
یا حق..
(متن بالا نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سوم بهمن 1392 میباشد)
برچسب:
نویسنده: یونا جعفری