خرید بک لینک
تو پیج یکی از اون حال خوب کن هایی که با قلمش جادو میشم.. خونده بودم که: اگه ازت بپرسم همه چیزهایی که دوست داری رو نام ببر، چقدر طول میکشه به اسم خودت برسی؟؟واقعا بعد خوندنش هنگ بودم...سوالی بود که شایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 11:14

از خیلی وقت پیشها به جای دلخوش کردن به آدمها ، یه باغچه کوچیک برای خودم درست کردم..با رسیدگی بهشون مکان و زمان رو فراموش میکردم و انگار تو دنیای دیگه ای رفته باشم. البته الان باغچه کوچیکم همراه من رشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 11:14

شده اونقدر تو فکر چیزی فرو بری که زمان و مکان یادت بره؟ نه خیالپردازی که بری تو هپروتا..نه..یه لحظه چشات به یه نقطه خیره بشه و بری جایی غیر اونجایی که هستی..من تو این لحظه، رویامو دیدم..سوار دوچرخم..دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 11:14

روسری مامانُ دور سرم پیچیده بودم،با مانتو ای که مدلش خفاشیِ به سفارش مامان تازه برام دوخته شده بود،البته خودمم دوسش دارم.نزدیکای غروبه..با بقیه دخترعموها و پسرعموها سر ایوون خونه بابابزرگ نشستیم..ماماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 11:14

ساعت گوشی روی ساعت ۹ تنظیم شده اما هیچ صبحی به زنگ ننشسته خاموش میشود.از تخت که بیرون میپرم، بدون پوشیدن دمپایی روفرشی ام لذت راه رفتن روی خنکیِ سرامیک را به جان میخرم به سمت پنجره سالن میروم بازش میکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 11:14

من زُل زدن تو چشاتُ طاقت نمیارم،انقدر نگو که نگام کن یه چیزی تَهِ نگات هست که دلمُ زیر رو میکنه.._میدونستی چشاتُ خیلی دوست دارم..یه حالت خاصی داره.تو با چشات با من حرف میزنی،وقتی ناراحتی یه شکلِ،وقتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 11:14

تو ذهنم شلوغه..وقتایی ام که شلوغ پلوغ میشه باید خالیش کنم..چیزی ام جز نوشتن نمیتونه آرومم کنهشاید حتی تو..شایدم نه..میدونی تو هم دردمی هم درمون..بهت فکر میکنم حالم خوبه..اما ازونور چشام بارونیه..تو یهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 11:14

سلام.. حس خوبیه تو سال جدید که برات رقم خورده در کنار عزیزترینهای زندگیت دوباره دست به کیبورد بشی و بنویسی (دلم برای این حس دیوونگیم خیلی تنگ شده بود) خاطراتِ بَدُ پشته دَرِ سال قبل گذاشتم و با یه دنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 8:32

نوشته شده در یک مرداد ساعتی از نیمه شب گذشته از پنجره کنارم نگام به خیابون بود.. همیشه نشستن تو تاکسی بهم ارامش میده وقتایی که بهت فکر میکنم و غرق میشم تو خاطراتتمثل اون موقعی ای که ماشینت تو جاده خراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 8:32

آهنگ پلی میشه..هندزفری تو گوشم و طبق معمول دراز کشیدم روی تختم و آهنگ گوش میدمحالم خوب نیست،نه حال روحیم،جسمیم،چند وقته دوباره حس های بدی که داشتم اومده سراغم..هر شب به روزایی که از سر گذروندم فکر میکنم...به چیزایی که توی همین زمان کم تجربه شد...اعتماد! واقعا چقدر سخت شده..دلم میخواد یکی مثل خودم باشه..نمیدونم چی بگم..دلم پُره..اما حالم خوب نیست...الکی نوشتم..برچسبها: دلنوشته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 7:33

پاییز یعنی یه حسِ خوب برای شروع دوباره زندگی خیلی خوشحالم که دوباره میتونم هواشو نفس بکشم.. میتونم دست دلمو بگیرم و برم تو خیابون زیر چتر باهم قدم بزنیم.. شاید این فصل واس خیلیا دلگیر باشه اما به نظر من تا آدم خودش نخواد نمیتونه ناامیدی رو تو وجودش راه بده و اونو ربط بده به طبیعت.. حسِ خوبیه وقتی صدای بارونشُ میشنوی وقتی میتونی دیوونه بازی کنی و تموم راهو مثل موش آب کشیده گَز کنی تا خونه.. بارون برام یادآوره روزای خوبه..مهم تر از اون پاییز.. برام یادگاری های زیادی رو زنده میکنه.. صدای بچه مدرسه هایی که تو کوچه با سر و صدا میگذرن و اصلا براشون مهم نیست که شاید ملت خوابن.. پاییز یه جور تازگیه..باید زرنگ باشی تا بفهمیش..تا درکش کنی.. چقدر دلم واس مدرسه..واس درس خوندن..واس دانشگاه رفتن تنگ شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 18:17

کاش زودتر بگذرن این روزا..

کاش این کابوس تموم بشه..

امروز بارون بارید..دلم ترکید..اما صداشُ فقط خودم شنیدم..

فقط خودمُ خودم..

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 18:17

تا حالا آدمی از دلتنگی مُرده؟ حواست نیست و برمیگردی به عقب و دوباره دوره میکنی همه چیو...اونوقته که تموم ان روزا میاد جلو چشات... کسی که میگفت بدون تو نمیتونه..واقعا کسی بدون کسی میمیره؟ اگه اینطور بود نصف مردم جهان تا الان زنده نبودن... خنده دارِ.....دیروز یه سری جیزایی که نباید میخوندمو، خوندم...و دوباره شروع شد حالِ خرابِ دلم.. واقعا آدم گاهی خودآزاری داره.. ته اش اینه ضعفامو پنهون کنم...تو که نمیفهمی...نشون نمیدم نقطه ضعفی... توام با خیال راحت زندگی میکنی... منم رج به رج میبافم روزامو...تهش زندگی چی تنم میکنه؟؟؟؟؟ (امروز نوشت) چرت و پرت میگم برچسبها: درد دل, دلنوشته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 18:17

بعضی اوقات اونقدر ذهن شلوغی دارم که حتی سعی میکنم بلند بلند حرف بزنم تا صدایِ شلوغِ درونمو نشنوم گاهی وقتا اونقدر آشفته ام که هیچی نمیتونه کمکم کنه پا میشم میرم تو آشپزخونه شروع میکنم به شستن ظرفا با هر بار کف زدن به ظرفها به خودم میگم آروم باش تمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 23:26

مهری که آبان شد چند روز از 29 مهر میگذره و این یعنی اینکه 3 روزِ از تولدم گذشته وقتی داشتم شمعهای تولدمُ روشن میکردم همش به این فکر میکردم که باید چه آرزویی کنم جالبه تا روز تولدت هزارتا نقشه داریُ هزارتا آرزو..ولی وقتی میرسه به موقع اش انگار همه چیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 23:26

صفحه بندی