خرید بک لینک
سلام.....

چند روز بود نتونستم به وبم سر بزنم..دلم واس نوشتن تنگ شده بود..

وقتی مینویسم انگار با یه آدم حرف میزنم..موقع نوشتنم میخندم..گریه میکنم..ناراحت میشم

یا خوشحال..

روزهای برفی هم تموم شد..الان دیگه آسمون شفاف شده..انگار واقعا بهار نزدیکه

بهار ؟ عید؟ یه موقعی وقتی اسم عید می اومد خوشحال میشدم..دلم شاد میشد..اصلا انگار قرار بود منم

زنده شم..اما الان وقتی اسم عید میاد ناخودآگاه بغضم میگیره..دوس دارم گریه کنم..

وقتی دلخوشی نیست..وقتی میبینم بابام مجبوره بیشتر کار کنه تا عید واسمون خوش بگذره..ناراحت میشم..

میگم عید واس اوناس که پول دارن..واس اوناس که دلشون خوشه..

ما چی؟

اما با خودم میگم با اینکه شاید دستمون تنگ باشه اما همین که کنار همیم و جمع خونوادمون تکمیله

خودش یه نعمت بزرگیه..

دیگه دلم نمیگیره از اینکه خنده های مامانمو ببینم..از اینکه ببینم بابام لُپشو میاره جلو تا بوسش کنم و

خستگیه کار از تنش بیرون بره..

همیشه دوس داشتم برم سر کار..میخواستم رو پای خودم بمونم ..میخوام این همه زحمتهای مامان

و بابامو جبران کنم..تو این همه سال که برام زحمت کشیدن..

خیلی اذیتشون کردم..میدونم

خدا جونم کمکم کن...اونقدر بهم نیرو بده تا بتون مجبران کنم تمام خوبیهاشونو..

میخوام برم سر کار..باید بتونم تا زندگیمو جبران کنم..

من بازنده نیستم..اینو باید به سرنوشت نشون بدم..من میتونم.....

+ یه روزی میرسه که هر کسی که بهمون بدی کرده جوابشو پَس میده..


بابا و مامان عزیزم غُصه نخورید..خودم حقتونو پَس میگیرم..

دوستتون دارم فرشته های من 3> :)

(متن بالا نوشته شده در تاریخ سشنبه بیست دوم بهمن 1392 میباشد)

برچسب: نویسنده: یونا جعفری تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 19:12

صفحه بندی